جوک و اس ام اس سرکاری
یکی: راستی راستی این دفعه رفتم تست بازیگری دادم و قبول شدم میگین چجوری . بخونین.
کارگردان گفت:نقشش خیلی کوتاهه ها فقط همین صحنه.
گفتم:عیبی نداره!
گفت:پول نمیدیما!
گفتم:عیبی نداره!
گفتم:دیالوگ چی؟
گفت: خودتو نشون نمیدیم!
تو میری پشت یه دیوار بعد یک گلدون میوفته اونور و تو میگی:آخ.
گفتم: بلند بگم.
گفت:مهم نیست صدات هم بعدآ دوبله میشه!!!
طرف میره جوراب بخره میگه آقا یه جوراب بده
فروشنده : مردانه؟
طرف : بخدا راست میگم آقا یه جوراب بده
کچله میره آرایشگاه معذرت خواهی میکنه
یه پسره به باباش میگه بابا جات خالی یه شعبده باز بود که یه کبوترو تبدیل به اسکناس 1000 تومنی کرد پدر میگه: این که چیزی نیست مامانت صبح 100.000 تومن رو تبدیل به لوازم آرایشی و لباس کرد
اولی: آقای دکتر، من فکر می کنم عینک لازم دارم.
دومی: بله حتما! چون این جا مغازه ساندویچ فروشی است!
طرف یه سی دی میخره، میبینه سوراخه، میره پسش میده!
- زندان بان به زندانى گفت: همسرتان به دیدنتان آمده است.
زندانى گفت: کدام یکى ؟
زندانبان گفت: مرا مسخره کردهاى؟
زندانى گفت: نه، چون من به جرم داشتن دو زن به زندان افتادهام
2- غروب شده بود که دو تا دوست با هم به طرفى مىرفتند، یکى از آنها یکباره ذوق شاعرانهاش گل کرد و به دیگرى گفت: «خورشید پدیده زیبایى است، ولى فقط روزها نورافشانى مىکند که هوا روشن است و این هنر نیست که خورشید در روز روشن نورافشانى کند، اما ماه، شبها، آن هم شبهایى این قدر تاریک…»
3- سؤال: چکها و اسلاوها از کجا مىدانند که کره زمین گرد است؟
جواب: در سال 1948 امپریالیستها را بیرون کردند و به طرف غرب راندند و در سال 1968 آنها از شرق برگشتند
4- گدایى در خانهاى را زد و مستخدمه در را باز کرد، سپس برگشت و به اربابش گفت: مردى با عصا بیرون در ایستاده است.
ارباب: بگویید برود. ما عصا لازم نداریم
5-گدایى با حالت گریان و نزار به خانمى گفت: شما باید موقعیت مرا درک کنید. خیلى بدبختم، پدر الکلى، مادر مریض، بچههاى گرسنه.
خانم دلش به رحم آمد و پول خوبى به او داد و سپس گفت: شما کى هستید؟
من پدر خانوادهام.
6- مرد مستى وارد یک آتلیه عکاسى شد و با زبان الکنى گفت: لطفاً یک عکس دسته جمعى از ما بیندازید. عکاس با تجربه سرى تکان داد و گفت: تا من دوربین را آماده مىکنم شما به صورت نیم دایره بایستید.
7- پسر کوچکى از مادرش پرسید: وقتى که من به دنیا آمدم تو کجا بودى؟
در بیمارستان عزیزم.
پدرم کجا بود؟
البته در دفتر کارش.
پدربزرگ و مادر بزرگ؟
خانه خودشان، کجا مىخواستى باشند؟
پسر بچه غرغر کنان گفت: همیشه همین طور است، هر وقت به خانه مىآیم، کسى نیست.
8- در یک کنفرانس پزشکى، دکتر معروفى در حین سخنرانى گفت: از آن مىترسم که ما پزشکان در این دنیا دوستان زیادى نداشته باشیم.
صدایى از آخر سالن: در آن دنیا کمتر!
9- کشیشى سر کلاس درس از بچهها پرسید: باید چه کار کنید تا گناهان شما بخشوده شود؟
پسرکى از ته کلاس: باید گناه بکنیم آقاى کشیش.
10- در کلاس آموزش نظامى، افسر از سربازان پرسید: چه موقع یک سرباز مىتواند بدون اجازه از پادگان بیرون برود؟
یک سرباز: وقتى که مطمئن باشد گیر نمىافتد.
11- جناب وزیر به مرخصى مىرود و براى حفظ سلامتى و کم کردن وزن تصمیم مىگیرد کار بدنى بکند. بنابراین به نزد روستایى مىرود و از او تقاضاى کار مىکند. روستایى او را به داخل انبار بزرگى مىبرد که کوهى از سیب زمینى روى هم انباشته شده و از آقاى وزیر مىخواهد که آنها را بر حسب کوچک و بزرگ بودن از هم جدا کند.
دو ساعت بعد جناب وزیر با پریشان حالى جلو روستایى مىایستد.
روستایى: براى روز اول کار سخت و سنگینى بود؟
وزیر: از جهت سختى و سنگینى کار خسته نشدم، از این که دائم باید در حال تصمیمگیرى باشم خسته شدم.
12- پیرزنى در کوپه قطار نشسته بود و مردى روبروى او بود که دائماً آدامس مىجوید. پیرزن رو کرد به مرد و گفت: شما خیلى لطف دارید که مىخواهید با من حرف بزنید تا حوصلهمان سر نرود، ولى متأسفانه من کاملاً کر هستم.
13- یک فرانسوى در شهر مونیخ به رودخانه افتاد و عاجزانه به زبان فرانسه کمک مىطلبید. یک نفر از اهل محل که روى پل ایستاده بود با خونسردى گفت: احمق جان، بهتر بود مىرفتى شنا یاد مىگرفتى نه زبان فرانسه.
14- در یک بار دو مرد مست با هم صحبت مىکردند.
اسم من هانس است.
چه جالب! اسم من هم هانس است.
خانه من در خیابان فلان شماره 8 است.
چه جالب! خانه من هم همان جا است.
طبقه دوم.
چه جالب! من هم در طبقه دوم هستم.
آخر راهرو.
جالبه! من هم همینطور.
کافهچى به یکى از مشتریان که محو این گفتگو شده بود گفت: هر روز آخر هفته این برنامه به همین شکل اجرا مىشود. آخر این دو تا پدر و پسر هستند.
15-پسرى کار بدى کرده بود، پدرش او را گرفت و روى زانویش خوابانید تا چند ضربه به پشتش بزند. پسر فریاد کشید: پدرت هم تو را کتک مىزد؟
پدر: البته، هر وقت کار بدى مىکردم.
پسر: پدربزرگ تو هم او را کتک مىزد؟
پدر: البته که مىزد. همچنین پدر او…
پسر: حال که این طور است پس ما دو تا باید بنشینیم و با هم به طور جدى مذاکره کنیم تا به این عادت زشت خانوادگى که به ما ارث رسیده است خاتمه بدهیم.
16- پسرى براى هدیه تولدش از پدرش تقاضاى یک هفت تیر واقعى داشت.
پدر: چى؟ عقل از سرت پریده؟
پسر: من یک هفت تیر درست و حسابى واقعى مىخواهم که بتوانم با آن خوب شلیک کنم.
پدر: دیگه بسه، حرف حرفه منه یا حرف تو؟
پسر: البته تو پدر، اما اگر یک هفت تیر واقعى داشتم…
طرف میره جوراب بخره میگه آقا یه جوراب بده
فروشنده : مردانه؟
طرف : بخدا راست میگم آقا یه جوراب بده
کچله میره آرایشگاه معذرت خواهی میکنه
یه پسره به باباش میگه بابا جات خالی یه شعبده باز بود که یه کبوترو تبدیل به اسکناس 1000 تومنی کرد پدر میگه: این که چیزی نیست مامانت صبح 100.000 تومن رو تبدیل به لوازم آرایشی و لباس کرد
اولی: آقای دکتر، من فکر می کنم عینک لازم دارم.
دومی: بله حتما! چون این جا مغازه ساندویچ فروشی است!
طرف یه سی دی میخره، میبینه سوراخه، میره پسش میده!
- زندان بان به زندانى گفت: همسرتان به دیدنتان آمده است.
زندانى گفت: کدام یکى ؟
زندانبان گفت: مرا مسخره کردهاى؟
زندانى گفت: نه، چون من به جرم داشتن دو زن به زندان افتادهام
2- غروب شده بود که دو تا دوست با هم به طرفى مىرفتند، یکى از آنها یکباره ذوق شاعرانهاش گل کرد و به دیگرى گفت: «خورشید پدیده زیبایى است، ولى فقط روزها نورافشانى مىکند که هوا روشن است و این هنر نیست که خورشید در روز روشن نورافشانى کند، اما ماه، شبها، آن هم شبهایى این قدر تاریک…»
3- سؤال: چکها و اسلاوها از کجا مىدانند که کره زمین گرد است؟
جواب: در سال 1948 امپریالیستها را بیرون کردند و به طرف غرب راندند و در سال 1968 آنها از شرق برگشتند
4- گدایى در خانهاى را زد و مستخدمه در را باز کرد، سپس برگشت و به اربابش گفت: مردى با عصا بیرون در ایستاده است.
ارباب: بگویید برود. ما عصا لازم نداریم
5-گدایى با حالت گریان و نزار به خانمى گفت: شما باید موقعیت مرا درک کنید. خیلى بدبختم، پدر الکلى، مادر مریض، بچههاى گرسنه.
خانم دلش به رحم آمد و پول خوبى به او داد و سپس گفت: شما کى هستید؟
من پدر خانوادهام.
6- مرد مستى وارد یک آتلیه عکاسى شد و با زبان الکنى گفت: لطفاً یک عکس دسته جمعى از ما بیندازید. عکاس با تجربه سرى تکان داد و گفت: تا من دوربین را آماده مىکنم شما به صورت نیم دایره بایستید.
7- پسر کوچکى از مادرش پرسید: وقتى که من به دنیا آمدم تو کجا بودى؟
در بیمارستان عزیزم.
پدرم کجا بود؟
البته در دفتر کارش.
پدربزرگ و مادر بزرگ؟
خانه خودشان، کجا مىخواستى باشند؟
پسر بچه غرغر کنان گفت: همیشه همین طور است، هر وقت به خانه مىآیم، کسى نیست.
8- در یک کنفرانس پزشکى، دکتر معروفى در حین سخنرانى گفت: از آن مىترسم که ما پزشکان در این دنیا دوستان زیادى نداشته باشیم.
صدایى از آخر سالن: در آن دنیا کمتر!
9- کشیشى سر کلاس درس از بچهها پرسید: باید چه کار کنید تا گناهان شما بخشوده شود؟
پسرکى از ته کلاس: باید گناه بکنیم آقاى کشیش.
10- در کلاس آموزش نظامى، افسر از سربازان پرسید: چه موقع یک سرباز مىتواند بدون اجازه از پادگان بیرون برود؟
یک سرباز: وقتى که مطمئن باشد گیر نمىافتد.
11- جناب وزیر به مرخصى مىرود و براى حفظ سلامتى و کم کردن وزن تصمیم مىگیرد کار بدنى بکند. بنابراین به نزد روستایى مىرود و از او تقاضاى کار مىکند. روستایى او را به داخل انبار بزرگى مىبرد که کوهى از سیب زمینى روى هم انباشته شده و از آقاى وزیر مىخواهد که آنها را بر حسب کوچک و بزرگ بودن از هم جدا کند.
دو ساعت بعد جناب وزیر با پریشان حالى جلو روستایى مىایستد.
روستایى: براى روز اول کار سخت و سنگینى بود؟
وزیر: از جهت سختى و سنگینى کار خسته نشدم، از این که دائم باید در حال تصمیمگیرى باشم خسته شدم.
12- پیرزنى در کوپه قطار نشسته بود و مردى روبروى او بود که دائماً آدامس مىجوید. پیرزن رو کرد به مرد و گفت: شما خیلى لطف دارید که مىخواهید با من حرف بزنید تا حوصلهمان سر نرود، ولى متأسفانه من کاملاً کر هستم.
13- یک فرانسوى در شهر مونیخ به رودخانه افتاد و عاجزانه به زبان فرانسه کمک مىطلبید. یک نفر از اهل محل که روى پل ایستاده بود با خونسردى گفت: احمق جان، بهتر بود مىرفتى شنا یاد مىگرفتى نه زبان فرانسه.
14- در یک بار دو مرد مست با هم صحبت مىکردند.
اسم من هانس است.
چه جالب! اسم من هم هانس است.
خانه من در خیابان فلان شماره 8 است.
چه جالب! خانه من هم همان جا است.
طبقه دوم.
چه جالب! من هم در طبقه دوم هستم.
آخر راهرو.
جالبه! من هم همینطور.
کافهچى به یکى از مشتریان که محو این گفتگو شده بود گفت: هر روز آخر هفته این برنامه به همین شکل اجرا مىشود. آخر این دو تا پدر و پسر هستند.
15-پسرى کار بدى کرده بود، پدرش او را گرفت و روى زانویش خوابانید تا چند ضربه به پشتش بزند. پسر فریاد کشید: پدرت هم تو را کتک مىزد؟
پدر: البته، هر وقت کار بدى مىکردم.
پسر: پدربزرگ تو هم او را کتک مىزد؟
پدر: البته که مىزد. همچنین پدر او…
پسر: حال که این طور است پس ما دو تا باید بنشینیم و با هم به طور جدى مذاکره کنیم تا به این عادت زشت خانوادگى که به ما ارث رسیده است خاتمه بدهیم.
16- پسرى براى هدیه تولدش از پدرش تقاضاى یک هفت تیر واقعى داشت.
پدر: چى؟ عقل از سرت پریده؟
پسر: من یک هفت تیر درست و حسابى واقعى مىخواهم که بتوانم با آن خوب شلیک کنم.
پدر: دیگه بسه، حرف حرفه منه یا حرف تو؟
پسر: البته تو پدر، اما اگر یک هفت تیر واقعى داشتم…
سر کاری
آیا فکر می کنید بی عرضه هستید؟
آیا فکر می کنید به درد هیچ کاری نمی خورید؟؟
آیا فکر می کنید بی مصرف هستید؟؟ به خدا درست فکر می کنید !!
رفتم گلستان که با عشق برات یه دامن گل بچینم
دیدم شلوار پامه !!
یک بار گفتم تو را دوست میدارم
۱۰۰۰بار گقتم غلط کردم !!!
سک سی ترین اس ام اس سال
.
.
.
.
.
.
.
.
.
الهی چشات در بیاد که این همه دنبال سک سی!
چشمهای تو مثل دریاست… اجازه میدی جورابامو توش بشورم؟
کلاغ تو آسمون تخم میزاره ولی تخمش نمیافته پایین، اگه گفتی چرا؟ ( نرو پایین اول فکر کن!)
.
.
.
.
.
.
.
فکر کن تنبل
.
.
.
.
چون شورت پاش بوده.
… زندگی دو چیز به من آموخت، که هرچی فکر می کنم یادم نمیاد چی بود
اگه یه همزبون می خوای ،
یه یار مهربون می خوای ،
خودشو حیرونت کنه ،
جونشو قربونت کنه ،
اصلا رو من حساب نکن !!!
سلام عزیزم معروف شدی بهت تبریک میگم شنیدم امسال قراره سال رو به نام تو نامگذاری کنند
.
.
.
سال گاو مبارک
یادت باشه که یادم بیاری که یادت بندازم که به یادم بیاری که یاد بدی دیگه این وقت
شب با
اس ام اس کسی رو اسکول نکنم
دیروز کلی انتظار کشیدم نیومدی
امروز التماس کردم بازم نیومدی
میترسم فردا چشمامو پر از اشک کنی و باز نیای!
چه بد دردیه یبوست…!!!!!
رشتیه ████████████████████ مشترک گرامی دسترسی به این اس.ام.اس امکان پذیر نمی باشد
زبونی که نگه دوست دارم به درد بستنی لیسیدن میخوره !
پس
د
و
س
ت
د
ا
ر
ولش کن ! بستنیش خوشمزه تره !!!
همیشه مثل آفتابه قابل اعتماد باش !
که مردم همه چیزشان را به تو نشان دهند !!!
برق نگاهت
چشمای خمارت
لهجه ی حرف زدنت
منو یاد گدای سر کوچمون میندازه !
از خدا می خوام توی زندگی موانع رو از سر راهت برداره
…
چون خر نمی تونه مثله اسب از روی موانع بپره !!
کاشکی علم اونقدر پیشرفت می کرد که می تونستم از همین جا بوسیله اس ام اس شصت پامو بکنم تو چشات !
برای نشون دادنه علاقم به تو 3تا کوه میسازم:
اولی کوه وفا
دومی کوه صداقت
سومی یه کوه بلند تر که هر وقت زر مفت زدی از اون بالا پرتت کنم پایین !
خیلی بی فرهنگ و بی شعوری
…
در جامعه امروز بیداد می کنه !
میدونی رمز موفقیت چیه؟ بهت میدم ولی قول بده پیش خودت بمونه. رمزش اینه:
0980947095977238473294709
هر چی زنگ میزنم تلفنت نمیگیره مثل اینکه جات خرابه
. . .
به مامانت بگو جاتو عوض کنه !
ببینیه چیز باحال سال تولد ت (میلادی) رو ضربدر عدد سنت کن بعد تقسیم بر 7 کن بعد نتیجه اش رو برای هرکی که میخوای اسکلش کنی بفرست
این اس ام اس ورزشیه
برو پائین
.
.
.
.
.
.
حالا برو بالا !
جون میده با تو بریم ماهی گیری آخه هیچ کس به اندا زه ی تو کرم نداره
برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو…
برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو…
برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو…
برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو…
برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو… برو…
برو… برو… برو… برو… برو… برو…برو… برو… برو… برو…
بسه… حالا برگرد…!!
ik ik ik ik ik ik ik i k
ik ik ik ik ik ik ik i k
ik ik ik ik ik ik ik i k
آفرین! ایول! بهتون تبریک میگم! شما بالاخره تونستید به زبون میمونها صحبت کنید!
میخوام اسم تو رو با صابون تو ابرا بنویسم تا وقتی بارون میباره همه کف کنن !!!
تف به این زندگی
تف به نامردی
تف به دلتنگی
تف به جدایی
…
تف برسون، تفم تموم شد!
به نام انکه طاوس را آفرید تا یه بوقلمونی مثل تو قیافه نگیره
شما مذکرید یا مونث ؟ برای دانستن جواب تنها کافیست پایین را نگاه کنید .
.
.
.
.
نیوتون این پایین رو نمیگم اون پایین رو میگم.
تو قلب من جا داری تو رگ های من جا داری درون من تو هستی . رفتم دکتر گفت انگل داری
بی تو مهتــــاب شبی بـاز از آن کوچه گذشتم
فکر نکن فکر تو بودم کار نداشتم ول میگشتم
دیشب جمال رویت را در ماه دیده بودم / گویا فضانوردان در ماه ریده بود
الان شب جمعه اس . گفتم یادی از اموات کنم
چطوری جنازه؟ (این رو برا با جناغم فرستادم باهامون قطع رابطه کردن)
چندین ساله که دوستت دارم و دوستت داشتم. ولی هر وقت خواستم به لبات نزدیک بشم،منو با نفرت زمین زدی
.
.
.
امضا: اب دماغ
جارو برقی با اینکه می دونه زباله راه نفسش رو می بنده، باز هم هورتش می کشه
جارو برقیتم آشغال ! (یه بار 2 هفته مخ یکی و زدم . این رو براش فرستاد کل بهم فحش داد و دیگه جواب تلمو نداد)
اگر به تبپ خود اهمیت میدهید
با ما تماس بگیرید
صنف پالان دوزان کرج
اگر عاشق شدی در شهر غربت
سوار خر بشو برگرد ولایت
نمیدونم اون روز کی میاد که ..
.
.
.
.
تو بفهمی این پایین خبری نیست
برو همون بالا
اگر روزی کنارت گریه کردم……. بدان ان رون پیازی رنده کردم
ای مسیج که میروی به سویش
از جانب من برین به رویش
اخبار اعلام کرده زیباترین کره خر دنیا گمشده
بچه نشو ! برگرد
منبع:www.parsijoke.com

